حقیقت نه هذیان
خطوط دستانمان سخن می گفتند ،
از دانسته هایمان
ای کاش ، چشم ها از احساس ما سخن می گفتند
ای کاش پاها می گفتند ،
از آنچه بر ما گذشته است
"روزگاری که پس پشت نهاده ایم "
با این چهره ،
کدام عشق از آن من خواهد شد ؟
گفتن من و
بی پاسخی او،
به ناگفتنی ابدی می ماند
بی او ،
تقدیر من ،
" آزمون تلخ زنده بگوری است"
خواهرم می گوید :
به خانه ی معلولین برویم ،
شاید عروسی ...
افسوس ،
من چگونه بگویم ،
که من عاشق...
که او...
ای کاش نگاه ها،
سوگند به قلم
ـ که قلم تمامی اعتقاد من است ـ
نه ،
برایش نخواهم نوشت ،
" مرا تو بی سببی نیستی "
اما ، آنگونه عاشقانه ای خواهم سرود ،
چنان شاه غزلی خواهم گفت ،
تا او عاقبت روزی ،
دست از کرشمه ...
و من ، ـ به شوق ـ
سر از گور...
حتی با دست و پای افلیجم
حتی با چشم چپم
ـ که قلم تمامی اعتقاد من است ـ ./.
